تبليغاتX
خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بعد از چند هفته امروز بعد از ظهر چند ساعتی رو

به خودم مرخصی دادم :دی

با اینکه پرواز طولانی و مسخره ای در برگشت تا تهران داشتم

و خیلی خسته بودم

ایضاْ اینکه مجبور شدم برای هماهنگی کاری به محل کارم برم

تو اوج ترافیک... اونم از غرب تهران به شرق تهران

که خودش ۲ ۳ ساعتی طول کشید،،،

ولی بعدش نشستم ۳ بار پشت سر هم فیلم Twilight رو دیدم

به همه دوستان هم اکیداْ توصیه می کنم این فیلم رو ببینید

این فیلم محصول ۲۰۰۸ به کارگردانی کاترین هاردویک ِ

فوق العاده است...!

به نخوابیدنم می ارزید...

دست سازنده اش و آوردندش درد نکنه!

...

بعد نوشت:

معمولاْ اکثر نظرات این وبلاگ خصوصیه

یا بهتر بگم تایید نمیشه...

زیاد هم مهم نیستن... یعنی به جز تک و توک اونایی که

خودشون رو معرفی می کنن یا می شناسم

بقیه حدف میشه... اما فکر می کنم یه نفر که خیلی به نقطه علاقه داره

اونم ۱ نقطه ، ۲ نقطه و غیره و ذالک...

چند وقته گیر داده به ما و مثل اینکه تا جواب ندم دست بردار نیست...

نقطه جان  :

اینقدر وجود نداشتی که خودت رو معرفی کنی؟

آره راست می گی... می شناسم! ولی خوشبختانه زود یادم می ره 

زود یادم می ره آدمای بی وجود...و  تو خالی رو...

 آدمایی که فقط و فقط ادعا دارن .....

.

... آره می شناسمت... ولی دیگه یادم نمیاد تو رو......... متاسفم!

 

پ ن :

میشه لااقل وقتی با منی

این قدر از تنهایی حرف نزنی

...

آدمها بعضی وقتها چه عاشقانه خرد میشوند ...!

(از یه وبلاگ خوندم... اسمش رو یادم نیست)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 0:12 | 
فرياد كشيدم تو كجايي ؟

تو كجايي ؟

گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيايي...

.

.

پس كو ؟

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 23:26 | 
خاطره های در دسترس

 مورد نظر نمی باشند...

به همین راحتی!

 

پ ن :

نمی دانم حالا که برگشتی چه باید کرد؟

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 21:12 | 
شده ام کلکسیونی از :

کلافگی...

بی حوصلگی...

کمبود اعتماد به نفس...

خستگی...

در بدری...!

 

پ ن :

انگشتانم سست می شوند

دانه های تسبیح کم می آیند

 .

 .

بس که تو را خواسته ام...

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 20:46 | 
چند ماه فلوکستین می خورم...

دکتر میگه آرومت می کنه

میگه  به مرور اثر می ذاره... جواب میده!

.

.

دکتـــــر احمق دروغگــــــو !!!

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 0:47 | 
ساعت بوقی از شب گذشته بهش زنگ می زنم

می گم بیا باهات کار دارم

حالم بد می خوام باهات درد دل کنم

تا حالا همچین حالی نداشتم... اتفاق خیلی بدی برام افتاده...

میگه تو می یای یا من بیام!؟

می گم تو بیا...

می گه می دونی که ماشین من بنزین نداره و ماشینم لاستیک نداره و

زیر بارون لیز می خوره ماشینم و ..........................

می گم نخواستیم ، قطع می کنم...

اس ام اس می ده : به چیزی فکر کن که خوشحالت میکنه

اس ام اس می دم مثلاْ به تو ؟

 

پ ن : دوستی ها این روزا ارزون شده... ارزون

فرقی بین دختر و پسرش نیست!

پ ن ۲ : تمام بدبختی من تو همه این سالها

این بود که دوست نداشتم فکرم قد قدم ۱.۸۵ باشه... همین بود که آزارام داد!

پ ن ۳ : لعنتی... لعنتی... لعنتی...

این همه گذشت که واسه تو خرج کردم... حیف بود به خدا...! نبود؟

لعنت به این موبایل... لعنت به این اس ام اس

لعنت به من که همون دیشب باید جوابت رو می دادم!

لعنت به تو که اندازه یه مورچه شعور نداری...

لعنت  به  من  ل ع ن ت ی

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 0:36 | 
امروز رفته بودم بازدید از اداره ای

چیزی که خیلی وقت نهار آزارم داد...

کارمندا وارد نهار خوری می شدن با سلف سرویس نهار می گرفتن

نهار خوراک جوجه بود

تو بشقاب همه مقداری جوجه با ۱ بسته نان لواش می دادن

قسمتی از سالن رو با گلدان از بقیه جدا کرده بودن

رییس و اطرافیانشون اومدن رفتن سر میزای مخصوص خودشون!

در کمال نا باوری دیدم برای اونا برنج هم درست کردن تو یک قابلمه جدا

هر سیخ جوجه های اونا حداقل ۵ سیخ جوجه کارمندا بود

خیلی عادی براشون سر میز سرو کردن

نگاه حزن آلود کارمنا رو می شد خیلی علنی دید

نهار نخوردیم... به همین راحتی!

حالم از اون تضاد بهم خورد...

حالم از جایی که رسیدیم بهم خورد

ببین به کجا رسیدیم؟

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 22:58 | 
از ۸/۸/۸۸... ۴ صبح

تا حالا...

داغونم... داغون

باز قلبم درد می کنه!

باز دلتنگم...

...

پ ن مخصوص برای تو :

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ، "ها" می کنم هر شب... 

پ ن برای خودم :

زنجیر فراوانه فراوان اما،،،

چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 23:47 | 
کاش می بریدم هر آنچه با عاطفه نسبتی داشت
بالاخره این یکشنبه لعنتی تموم شد...

بالاخره قبول کردم!

بالاخره پشت پا زدم به همه چیز

بالاخره بریدم هر آنچه با عاطفه نسبتی داشت...

تموم شد...

همه چیز تموم شد...

 

پ ن : برای تو :

کفران محبت دیروزم آیا به حسرت نگاه امروزم

می ارزید ؟!

.

.

 خود کرده را تدبیر نیست!

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 23:19 | 
خيال خام پلنگ من، به سوی ماه جهيدن بود

...و ماه را ز بلندايش به روی خاک، کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ديدارت

شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم _ موازيان به ناچاری

که هر دو، باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من

فريب کار دغل پيشه، بهانه اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم

تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پريدن بود

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 9:48 | 
© Copyright خوشا دلي كه به دنبال آرزو نرود - All rights reseved.